روی نوکِ پام وایسادم که دستام رو دورِ گردنت حلقه کنم، نه کمرت. بوسیدمت؟ یادم نیست. گمون نکنم. بغلت کردم. پرسیدم خوشحال شدی لباس خریدی؟ گفتی آره. دست کشیدم روی گونهی راستت. رفتم. از توی ماشین هم برات دست تکون دادم. از دور دستِ راستت رو بردی بالا.
همهی اینا با وجودِ اینکه نمیدونستم آخرین باریه که میبینمت.
و آخرین باری بود که دیدمت.
پ.ن: توی آخرین عکس، من تا ابد با حسرت به خودم توی آینهی خونهات خیره شدم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
سلام صوفی.
شد هفت ماه. من دیگه جدّاً ترسیدم. جانِ عزیزت بیا.
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
ما دیگه
«بادکنکای رنگی
چه بچّهی قشنگی
یه سال بزرگتر شدی
چهقد قشنگتر شدی»
نمیخونیم برای کسی.
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی
«هرچهقدر بیشتر میگذشت، گودیِ پشتِ ترقوّههام عمیقتر میشد و زیرِ چشمهام سیاهتر و گونههام فرورفتهتر. و من گریزی نداشتم از این خالی شدن. خالی شدن از خودم.»
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی