روی نوکِ پام وایسادم که دستام رو دورِ گردنت حلقه کنم، نه کمرت. بوسیدمت؟ یادم نیست. گمون نکنم. بغلت کردم. پرسیدم خوشحال شدی لباس خریدی؟ گفتی آره. دست کشیدم روی گونهی راستت. رفتم. از توی ماشین هم برات دست تکون دادم. از دور دستِ راستت رو بردی بالا.
همهی اینا با وجودِ اینکه نمیدونستم آخرین باریه که میبینمت.
و آخرین باری بود که دیدمت.
پ.ن: توی آخرین عکس، من تا ابد با حسرت به خودم توی آینهی خونهات خیره شدم.
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 210 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
سلام صوفی.
شد هفت ماه. من دیگه جدّاً ترسیدم. جانِ عزیزت بیا.
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
ما دیگه
«بادکنکای رنگی
چه بچّهی قشنگی
یه سال بزرگتر شدی
چهقد قشنگتر شدی»
نمیخونیم برای کسی.
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21
«هرچهقدر بیشتر میگذشت، گودیِ پشتِ ترقوّههام عمیقتر میشد و زیرِ چشمهام سیاهتر و گونههام فرورفتهتر. و من گریزی نداشتم از این خالی شدن. خالی شدن از خودم.»
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21