خرید بک لینک

روی نوکِ پام وایسادم که دستام رو دورِ گردنت حلقه کنم، نه کمرت. بوسیدمت؟ یادم نیست. گمون نکنم. بغلت کردم. پرسیدم خوشحال شدی لباس خریدی؟ گفتی آره. دست کشیدم روی گونهی راستت. رفتم. از توی ماشین هم برات دست تکون دادم. از دور دستِ راستت رو بردی بالا.

همهی اینا با وجودِ اینکه نمیدونستم آخرین باریه که میبینمت.

و آخرین باری بود که دیدمت.

پ.ن: توی آخرین عکس، من تا ابد با حسرت به خودم توی آینهی خونهات خیره شدم.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

- من میگم آدم در دو حالت باید ساکت بمونه و چیزی نگه؛یکی وقتی که دیگه حرفی واسه گفتن نمونده، یکی هم وقتی که تا بینهایت حرف واسه گفتن وجود داره.+ [خیره نگاه میکند.] پ.ن: برای اجرای پانتومیمِ «پروت

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کل

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

۱. من آدمِ جنگیدن نیستم. آدمِ وادادنم. بیشترِ وقتهام درازکشم. جلوی جاذبه هم حتّی مقاومتی نمیکنم. ولی یادمه شبا که خسته و پاره از سرِ کار برمیگشتی چهجوری و چهقدر باز برام حرف میزدی و چشماتو گشا

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

“If you must die, sweetheartDie knowing your life was my life's best partIf you must dieRemember your life.”~Keaton Henson - You P.S: for the sixth month/ half year of your absence.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

من بلد نیستم. تو خوب میدونی که من چهقدر بلد نیستم. اون شب سیبزمینیها رو سوزوندم و هی از تو آشپزخونه ازت میپرسیدم: «آبِ این مرغه حتماً باید کامل بخار شه؟ همهاش ینی؟ این سیبزمینیها روغنشون کمه ا

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

۱. یه شب تب کرده بود. سوّمِ دی بود فک کنم. خیلی داغ بود. حولهی خیسی که رو پیشونیش بود رو برگردوندم و کامل گرم بود. ترسیدم. بهزور رفتیم دکتر. بعد سوپ. شلغما رو هرچهقد نمک زدم نخورد. واقعاً با اون ه

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

سلام صوفی.

شد هفت ماه. من دیگه جدّاً ترسیدم. جانِ عزیزت بیا.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

ما دیگه

«بادکنکای رنگی

چه بچّهی قشنگی

یه سال بزرگتر شدی

چهقد قشنگتر شدی»

نمیخونیم برای کسی.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

«هرچهقدر بیشتر میگذشت، گودیِ پشتِ ترقوّههام عمیقتر میشد و زیرِ چشمهام سیاهتر و گونههام فرورفتهتر. و من گریزی نداشتم از این خالی شدن. خالی شدن از خودم.»

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 21:21

صفحه بندی